رهگذر!ایست!بی پدر مادر
اسم شب چیست بی پدر مادر
اسم شب هر چه هست، بی خبرم
آدم نان بگیرم و ببرم
خانه ام در همین خیابان است
به گمانم که اسم شب نان است
اسم شب سابقا تباهی بود
ظلمت وظ لم و پادشاهی بود
اسم شب، اسم های پرمصرف
پهلوی، شمس، شایدم اشرف
اسم شب استوار ساقی بود
که دو قورتش همیشه باقی بود
اسم شب کرده مدتی تغییر
جورواجور می شود تفسیر
اسم شب: بی نزاکتی،پرخاش
به تو مربوط نیست، ساکت باش
اسم شب:دادگاه، کودتا
پیکر غرق خون ندا
اسم شب: مجازات با تیزاب
واجبی و نوشابه و مرگ سهراب
اسم شب: ملیت، کثیف و ذلیل
ترس، تهدید،توسری، تحمیل
اسم شب: یک حرف، حرف زور
اختناق و زندان و سانسور
قصد من هیچ انتقاد نبود
روی من این همه زیاد نبود
گر زدم حرف های نامطلوب
کله ام گرم بود بی مشروب
باز افسار خویش ول کردم
فرصتی بود درددل کردم
در سیاست خلاصه بی نظرم
آمدم نان بگیرم و ببرم
اسم شب کاشکی صداقت بود
یا که راستی در دولت بود
اسم شب، احترام بود ای کاش
شب نبود، آفتاب بود ای کاش
من اعتراف میکنم به قتل، حمل اسلحه
به ارتباط اجنبی، به سازش و مسامحه
من اعتراف میکنم به ننگ سرسپردگی
به اغتشاش و مفسده، به شرب خمر و هرزگی
من اعتراف میکنم به انقلاب مخملی
به کودتای موسوی علیه بیت رهبری
من اعتراف میکنم که خاتمی منافق است
و شیخ هم طبیعتا خرابکار و فاسق است
و اعتراف میکنم به صاف بودن زمین
به روز بودن شب و یسار بودن یمین
من اعتراف میکنم که جاننثار .......
که قتل این همه جوان نبوده کار ........
من اعتراف میکنم که شب سفید بود و من
اگر سیاه دیدمش خطای دید بود و من
من اعتراف میکنم که اشتباه کردهام
و عمر خویش بیجهت چنین تباه کردهام
من اعتراف میکنم تعفن لباس من
زکار خویش بوده من خودم خراب کردهام
فقط مرا تمیز کن، مجال یک وضو بده
من اعتراف میکنم هوای آب کردهام
من اعتراف میکنم نه بطری و نه کابل بود
نه سقف بود و پنکه و نه پیچش طناب بود
من اعتراف میکنم که قرصها توهم است
و فرد خائنی چو من نه لایق ترحم است
من اعتراف میکنم فقط کمی امان بده
به دوستان گشنهام فقط یه لقمه نان بده
من اعتراف میکنم تو رو خدا فقط بزن
چکار کرده مادرم ؟ چکار کرده پیرزن ؟
من اعتراف میکنم فقط نگو به دخترم
در این یکی دوماه من چه آمدست بر سرم


خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سر به زیر
ای نظاره شگفت، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور، دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
پی نوشت: گویا این شعر را قیصر امین پور برای دکتر علی شریعتی سروده بود
خاطره ام را به دادگاه آورده اند به اعتراف
تا ببينم اش از پی هفتاد و چهار روز
هفتاد و چها روز
نه!كه يكي افزون شبي به ضريب هزار
هزار و هفتاد و چهار است،اكنون
به شمارش شب
چون روز را شرم است به شمارش
...
نام خاطره ام مصطفی است
و مصطفی زندانی ست
مصطفی خاطره آجين من است
نگاه كن
نه ! از اين سو
مرا نگاه كن
تا بگويمت
بی رعايت آداب مردان، كه در جمع نمی گريند
بگذار بگويمت
با لرزش و تكانه هاي شانه هاي بي حاصل به كلام
كه
ای كرانه ی چشمانت! امتداد آزادی
ای گره خورده به مژگانت! حديث رهايی
...
حال اما تو بدان
كه اينک محكوم تمامی دادگاه ها،منم
به جرمی از جرم های بی ربط به عاشقی
و فاجعه آنست كه در تمامی اين تاريخ مندی درد
آرام نمي گيرد مرا
حتی اگر در هزار دادگاه محكوم
بی تجديد نظر
به جرمی از جرم های بی ربط به عاشقی
...
ومن ناچار در انديشه شيرين و گس خودكشتن فرو افتاده ام
هم از آنرو كه معترضم
به خود
به دستان كودتا
به داستان بی حاصل عشق
به خرده جنايت كاری زخم زنندگان
به نبود امكان
به سيمای شعبده بازان
به گورهای تازه ی بی نام
به كابوس های بي پايان
به نبودن رگه هايی از ميل،حتی به خوردن غذا
به خستگی از بلعيدن قرص
به هزار تمنای متينانه بی پاسخ
به جغرافيايی كه تولدم در آنجا بود
به همين كار روزانه به قصد معاش
به عشق يک جانبه ام
به تنم كه ناجوانمردانه مرا وا مي نهد به جنسي عميق از خستگی
به هزار دليل نا گفتنی
به تنهایی غليظ ام
و به نشنيدن تو
كه گفتمت
ای كرانه ی چشمانت! امتداد آزادی
ای گره خورده به مژگانت! حديث رهايی
شعر از نادر فتوره چی
حمالان پوچی
مرزهای دشوار تحمل را شکستند.
- تکبير برادران!
همسرايان وحدت
با حنجرههای بیاعتقادی
حماسههای ايمان خواندند.
- تکبير برادران!
کودکان شکوفه
افسانهی دوزخ را تجربه کردند.
- تکبير برادران!
ما با نگاه ناباور
فاجعه را تاب آوردهايم.
هيچکس برادر خطابمان نکرد
و به تشجيع ما تکبيری بر نياورد.
تنهايی را تاب آوردهايم و خاموشی را
و در اعماق خاکستر
میتپيم.
احمد شاملو

