گفت ما دو درازکشندگان بودیم در آن لحظه با زیر شلوار و جین خشک که سخت فرو می بارید بر ما آسمانی که نبود از برای بی ریشگی مان و چشمانش را باز کرده بود، مبهوت آسمان و من، چشمانم را بسته بود او … بمال! بمالامالم کن… بمالامالم کن… بمالامالم کن…
گفت که این دست که می سایی دم شیر است و شیر طغیان می کند گاهی و پنجولک بر پشتت می خشنکد و من چشمانم را بسته بود او. بمال! بمالا مال شویم تا دوتاییم.
بودم چشم بسته دسته دسته مویم را خرمن می کرد و جین شده و جین درآورده و آب را ول داده روی زمین بود او که نرمِ سرش را سفتِ سفتِ سفت می فشراندیم، می فشراندیم راندیم راندیم مان را خود خویش مان را از هر جایگاه که تاریک باشد و من نبینم که نمی دیدم و من چشمانم را بسته بود او…
بمال! بمالو بیاماییم… بمال…
سرش را سفت کردم که پنجره انگار کوتاه شد و هیچکس ما را ندید نمی دانم نمی دیدم در پنجره ی سرش که آن دراپه ها کوتاه شده بود انگارکی بلند بود گاهی و من نمیدانم درست که من چشمانم را دستانم را بسته بود او …
مهارسنزو مهارسنزو زو زو زو زو زود باش، زود باش!!! چه کنم؟ آه آه بمال بمال!! آه و اوه آه و اوه می کرد و من سرش سفت در دستم که چه می خواهی که من چشمانم را بسته ای تو اینجایم که نمی شنید و بر حلقه در گوشم دق الباب می کرد و من چشمانم را باز نمی ...
کوهی ساختیم زیر آنچه روی مان می آمد پتو نامی و رام حلقه هایی دنده به دنده رو به رویش گذاشتیم یکدیگر را هی فشراندیم هی فشراندیم راندیم و من نمی دانم کوه ها کنار کی رفتند و غارهایشان مانده که باشیم مان در آن و تاریک بود و من نمی دیدم که من چشمانم را بسته بود او …
کمی رانده بودیم، دیم، دیم و ول کر، دیم و کردم ول من مالامالیدنم را، سرش را آورد و نرمالاننده بر صورتم نرمالنده مالید از بناگوش تا گوش بناشده با یکی گوشواره که آویخته بودم من برایش از این سر سیتی به آن سر سیتی و سوت و سوت صورتم را جاروی موهایش زنانو دست بر منه زارا شده آه و اوه آی، آی که من نمیدیدم درد صورت خویش را که من چشمانم را بسته بود او…
های! راحتی؟ راحتی؟
می خواهی یک دری شومنده دریایی شوم و تو در هر دریا که خواستی سد شوم و آب پیر شود ساخته و شنا کنی، که شنا کرد و بر آب من چنگولک کشید بر پشتم چهار چنگاله چنگ زد و چینگ چینگ با ناخن هایش و آه و اوه می شنیدم و نمی دیدمش من، که من چشمانم را بسته بود او…
گفتم سرخ روی که دیده بودمش یک لحظه دو چشم گشوده دو پایش را حالا من بر سد او شناور و آه و اوه کنان لب آبه من می آمد و من دستم به زیر هزار پرده ی مُشکین مالیدمو مالامال شدیم که مِشکین بود و نمیدیدم که من چشمانم را بسته بود او…
مایلی بمال… مایلی بمال… بمال…
راحتی؟ راحتی؟
که گفت آری عزیزه زبرزده موی با دم شیر بازی کنه بی نظیر شناینده بر این دم که با آن بازی میکنی که من طغیان میکنم گاهی و طوفانی میشود آبت، طوفانی شد و من در آن دریا اسب میراندم و شلاقم یخ زدگی بود دستم را که بر گلویش جارو میدادم و هی چه میخواستی از من؟ چه میخواستی از من؟ راحتی؟ راحتی؟
[آخ صبر کن لبانت... آه، بمال بمال... لبانت فرصتی... بمال بمال... لبالب میشوم هی... بالا پایین... بمال لبانت کو؟ کو؟ کو؟ کو؟ لبانت کو ...آخ... کو؟آه کو؟ آخ کو؟ کو؟ کو؟ کوآخ... کو ک،آخ... کو ک،آخ... کو ک،آخ،چینا چرامینا، کوکآخ،چینا چرامینا چرامینا...]
مینا مینا مینای من لبانت، مینای من لبانت آخ یافتم…!
راحتی؟ یافتم، راحتی؟ راحتم! یافتم، راحتم! یافتم، راحتم! یافتم، یافتم، یافتم…
هـــوف!!!
دماسنج اگر بگذاری که میترکد آب تمام جهان!
پشتم را که بنگر چهار پنجولی کرده ای شده است استو وای بویی گرفته ام من که چشمانم را بسته بودیدا، بازش کردمشت باز کردنی را باز کنم؟ باز کنم؟ آ ها ها ها و خندیدیم دوتایی دراز کشنده که گفت ما دو دراز سیگار کشنده گانیمو هر هر هر هر دست یگدیگر را خوانده ایم آوازخانا گوجو رِها رُسینرا هفتابوشو از کی نِه…
بیا فیتیله را بگذار که تا کربلا و قدس برویم… همینطوری هرهر کنان و زر زر چرند گویان بی نظیریمامی محسن عزیز… بال بال می زنم از همین حالا چشم بسته در شهر که چشمانم بودمی بودیدا،دو،دا… دالی! دالی! دالی! …


لالالالا
گل بابا
تو شبای پر سرما
نده دستاتو
به دست
پلید
مردم دنیا
مردم دنیا
لالالالا
بخواب آروم
که دنیامون پرجنگه
تموم بوم نقاشی
پُر
شکلای بی رنگه
بی رنگه
بخواب آروم گل بابا
که بیداری یه کابوسه
همون شاهزاده قصه
تو بیداری یه کابوسه
یه کابوسه
اگه خواب شتر دیدی
نگی جایی که بد می شه
که سهم زندگی ات این جا
فقط حبس ابد می شه
لالالالا
گل لاله
نری سمت
خونه خاله
که پاهاشونو قلم کردم
الان بیست و چند ساله
لالالالا
بخواب آروم
گل مریم
دیگه مرده
پسر داییش مهندس بود
سه سال و...
بخواب آروم
لالایی هات
همه تقصیر اینا بود
وگرنه
کی به فکر تو
به فکر ظهر فردا بود
لالالالا
بخواب دیگه
که بنزین سهمیه داره
یکی بارشو می بنده
یکی یه عمره
یه عمره
بیکاره
گل خرزهره شاکی شد
چرا توی لالایی ها نداشت جایی
ولی حالا
گل خرزهره بابا
بخواب آروم
بخواب آروم و باور کن
که بیداری یه کابوسه
اگه بد شد کلاغ زشت
همش تقصیر طاووسه
لالالالا
دیگه صبح شد
همه خفاشا
خوابیدن تو بیداری
نمی دونی که گهگاه
خوابتو دیدن
گل خرزهره بابا
دیگه باید
دیگه باید برم، دیره
همش دیره وقتی که
بابات گیره
بابات گیره
بخواب تا آخر فردا
که پس فردا
توی تنها
باید پاشی
بری
جای من تنها
توی سرما
همش دیره
بخواب آروم
همش دیره
بخواب آروم
همش دیره
بخواب
بخواب
معامله
بخواب معامله
بخواب اروم
بخواب آروم
* ترانه ای عبدی بهروان فر

بعضی افراد هستند که هر چقدر هم توصیف شان کنی،فایده ای ندارد. کسی که آن ها را ندیده، هرگز نمی تواند آن ها را بشناسد. مثلا نسل ما چقدر از تختی می داند؟ پشت همه توصیف ها و تجلیل ها و تعریف ها و خاطره ها از تختی، گویا خلایی وجود دارد که نمی گذارد به او نزدیک شویم. شاید این هم از بزرگی این افراد باشد.
طبیعتا با مقدمه کوتاه بالا، نمی خواهم معرفی کنم کسی را. فقط خواستم بگویم این مرد، شاید بزرگ ترین فردی بود که در زندگی با او برخورد داشتم و سه سال افتخار دیدنش را داشتم: آقای اردشیری!
هگل در جایی بر این نکته انگشت گذاشته بود که تاریخ همواره دوبار تکرار می شود. او فراموش کرد این را اضافه کند که بار اول به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمیک.
کارل مارکس
درزندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این زخم ها را نمی شود به کسی اظهار کرد...

از خودم متنفرم و دلم می خواهد بمیرم...
و شیخ ما – علیه الرحمه – گفت: سه درد، بدترین دردها در دنیای فانی است: ندیدن یار و نداشتن سیگار و داشتن دندان درد!

